بعد چند روز قطعی بالاخره تونستم وصل بشم. تازه کمی از تنگنای قطعی دی ماه اومده بودیم بیرون که دوباره جنگ شد و اینترنت رو بستن.
بعد از اتفاقات دی، اتفاقاتی که روان ما رو تا مرز متلاشی شدن برد (به جز رانتیها، جیرهخورها، خونشورها و مزدورها) و هنوز تو شوکش بودیم، دست و دلم نه به نوشتن رفت، نه به کار کردن رفت، نه به خوندن رفت، و عملا یک ماه فلج شده بودم و خیلی نمیتونستم کاری بکنم. تازه داشتم به زندگی برمیگشتم و میخواستم تو وبلاگ بنویسم که جنگ شد و اینترنتها پرید. گفتم الان که فرصتی پیش اومده کمی بنویسم تا ببینیم در ادامه اوضاع چطوری پیش میره و نتیجه جنگ چی میشه.
درباره اتفاقات دی ماه
فکر میکنم اتفاقاتی که دی ماه افتاد رو، نظیرش رو در کل تاریخمون نداشتیم. تاریخ ما روزهای تلخ و سخت زیاد داشته، جنگ هشت ساله، جنگ جهانی اول و دوم، سقوط صفویه و قطحی و کشتار اصفهان، حمله مغولها، حمله اعراب و دهها مورد دیگه.
ولی اتفاقات دی با همهشون فرق میکرد. اکثر روزهای سخت و تلخی که بهمون تحمیل شده بود، از جانب یک عامل خارجی بود، یا صدام حمله کرده بود، یا متفقین، یا مغول. تلفات هم کم نداشتن، بدبختی هم کم نداشتن. ولی همه اینا دشمن خارجی بودن، نه حکومت خودی. تلفاتشون هم قابل مقایسه نیست (چگالی تلفات رو اگه در نظر بگیریم، یعنی تعداد کشته غیرنظامی به ازای هر روز، میبینیم که دی ماه امسال، در زمره یکی از خشنترین و پرتلفاتترین جنایات تاریخه، که فقط با نسل کشی رواندا و هولوکاست و … میتونم مقایسهاش کنم). هر چقدر فکر میکنم نمیتونم چنین جنایتی رو هضم کنم، و بدتر از اون خونشورها و کثافتهایی که این اتفاقات رو انکار میکنن.
فکر میکنم بعضی اتفاقات و پدیدهها رو کلمات به خوبی نمیتونن توصیف کنن. انگار یک کلمه جدید باید براش اختراع کنیم. اتفاقاتی که افتاد برای من فراتر از جنایت و نقض حقوق بشر و سرکوب بود. همه اینا رو قبلا هم داشتیم. دی ماه امسال به کلمات جدید نیاز داره. شاید بتونم نسل کشی رو بپذیرم، ولی بازم قاصره از توضیح این جنایات.
جنگ
بالاخره اتفاقی که انتظارش میرفت افتاد، و برخلاف خیلی از تحلیلها، هم شدتش بیشتر بود، و هم زمان وقوعش نزدیکتر. در کل یکی از درسهایی که امسال گرفتم این بود که تحلیلگرها و روشنفکرها، اکثرا یکی از کودنترین و retard ترین اقشار جامعه هستن، ولی چون دانشگاه رفتن و کلمات تخصصی یاد گرفتن، و بعضا خوب بلدن حرف بزنن و حماقتشون رو لای کلمات سنگین علمی پنهان کنن، خیلی از آدما متوجه نمیشن (از جمله من چند ماه پیش) و گولشون رو میخورن و به حرفشون گوش میدن.
و درس دیگهای که گرفتم این بود که بازاری جماعت، کاسب و مغازهدار، تاجر و صاحب کسبوکار، با اینکه مورد غضب دانشگاهی و روشنفکره و به سودجویی و بیسوادی متهمه، ولی به موقعش در جای درست میایسته و تصمیم درست رو میگیره. مثل اتفاقات دی ماه. و جدیدا سعی میکنم حرف آدمها و تحلیلگرهایی رو دنبال کنم که تو بازار هم تونسته باشن خودشون رو ثابت کنن.
وقتی با جنگ قبلی مقایسه میکنم، میبینم که این سری نه ناراحت شدم، نه شوکه شدم، اتفاقا بنظرم خوب شد که جنگ شد. خیلیها از failed state میترسن و اینکه زیرساختها نابود بشه و فلان و بهمان. ولی من فکر میکنم با همون دست فرمون قبلی هم همه این اتفاقات میفتاد، failed state که هستیم، زیرساخت اصلی که جامعه باشه و امیدش به آینده و بخش خصوصی کامل از بین رفته و نابود شده. در واقع جنگ شدن یا نشدن برای ما خیلی فرقی نداشت، صرفا اتفاقاتی که شاید قرار بود طی ده سال آتی بیفته، طی چند ماه آتی میفته و زودتر از این مرحله تاریخ عبور میکنیم، حالا یا بعدش میتونیم بسازیم یا نمیتونیم، ولی احتمال اینکه بعد این جنگ بتونیم بسازیم خیلی بیشتره نسبت به غیرجنگ و تخریب تدریجی همه چیز.
نمیدونم نتیجه جنگ چی میشه، معلوم هم نیست. با اینکه میشه حدسهایی زد، ولی همیشه یک عامل ابهام تو جنگها وجود داره که هیچکس نمیتونه پیشبینی کنه. تنها امیدم اینه که اولا فرونپاشیم، دوما تجزیه نشیم و سوما جامعه به اون چیزی که میخواد و حاضر شده براش خون بده برسه و بتونیم بعد از 100 سال کش و قوس به یک سیستم سیاسی-اقتصادی درست درمون برسیم.
پایان 1984؟
فکر میکنم کمتر کتابی باشه که ما ایرانیها بهش به اندازه 1984 حس قرابت داشته باشیم. حتی اگه کتاب رو نخونده باشیم بازم یک چیزایی در موردش شنیدیم و کمابیش میدونیم در مورد چیه. به شخصه از این سانسور و قطعیها خیلی در عذاب و خسته و درماندهام. بدتر از اون برای من خودسانسوریه. دقیقا حس وین اسمیت جلوی تله اسکرین رو دارم، هر جایی میخوام پیام بنویسم یا صحبت کنم یا فحشی بدم، همش باید تو ذهنم محاسبه کنم که حواست باشه وگرنه…
الانم که دارم مینویسم همینه. کلی باید محاسبه کنم که خب این رو بگم یا نگم؟ اگه میگم چطوری بگم؟ چطوری نگم؟ اگه بگم ممکنه چی بشه؟ و کلا گند میخوره به اون چیزی که حس واقعی آدمه و چیزی که واقعا دوست داره بنویسه ولی نمیتونه. امیدوارم به زودی از 1984 در بیایم و نفسی بکشیم.