با کمی تاخیر درباره جنگ…

تجربه خاص و عجیبی بود، صبحی که بیدار شدم و خبرها رو خوندم خیلی تعجب کردم. نه انتظار داشتم حمله‌ای بشه، نه انتظار داشتم در این حد و اندازه باشه. و چون خیلی اخبار و تحلیل‌ها رو دنبال نمی‌کردم، برای همین اصلاً تو باغ نبودم و حتی نمی‌دونستم 7 اکتبر چه اتفاقی افتاده و چه روندی طی شد که به اینجا رسیدیم.

شروع جنگ با احساسات مختلفی همراه بود.

احساس تحقیر از اینکه دشمن به این راحتی چنین ضربات سنگینی به ما زد،

احساس غم از کشته شدن مردها، زن‌ها و کودکان هموطنم،

احساس بی‌دفاع بودن از اینکه آسمان ما این چنین بازه و اگر دشمن بخواد جایی رو هدف بگیره، به راحتی می‌تونه هدفش رو بزنه،

احساس ترس از اینکه معلوم نیست قربانی بعدی من باشم یا خانوادم یا دوستانم؟

احساس خستگی بخاطر استرس زیاد و کم‌خوابی،

احساس وحشت از اینکه این جنگ تا کی و کجا و چه اندازه‌ای می‌تونه ادامه داشته باشه و چه عواقبی در انتظار ماست؟

احساس خشم و نفرت از افرادی که با تصمیمات غلط ایران رو به این روز انداختن و با این همه ادعا نتونستن حتی از خودشون -و نه حتی ایران- دفاع کنن.

تقریباً بعد از 3 روز از جنگ به این نتیجه رسیدیم که ممکنه اوضاع خیلی بدتر بشه، پس تصمیم گرفتیم برای مدتی به روستای پدری (در شمال، استان گلستان) سفر کنیم و اونجا بمونیم تا ببینیم چی میشه. امتحانات دانشگاه و کارآموزی هم کنسل شده بود و تهران کار مهمی هم نداشتیم که بمونیم.

هفته اول جنگ کلاً سرم توی اخبار و تحلیل و اینا بود. تقریباً هیچ کار دیگری نتونستم انجام بدم. سعی کردم آدم‌های مستقل رو پیگیری کنم که حداقل اولویت‌شون ترساندن بیشتر و فقط توجه و کلیک گرفتن و دروغ گفتن نبود، شاید خیلی از تحلیل‌هاشون هم غلط در اومد و امروز هم کمتر دنبالشون می‌کنم، ولی حداقل حرف‌ها و تحلیل‌هاشون از رسانه‌های رسمی حکومتی و امثال علی کریمی و اجنبی‌نشنال! معتبرتر بودن. افرادی که سعی کردم اگه حرفی زدن بخونم و ببینم چی میگن: محمدرضا شعبانعلی، مهدی تدینی، محمدعلی جنت‌خواه، علی آردم و صادق الحسینی و … (حرف‌های متضاد و غلط هم داشتن، حداقل باعث شدن که تصویر بهتری از وضعیت تو ذهنم شکل بگیره).

بعد از آشوب ذهنی و بی‌نظمی هفته اول، تصمیم گرفتم که روند زندگی رو به حالت عادی‌تر برگردونم. خیلی ذهنم خسته شده بود، از نظر فیزیکی هم خسته بودم و انرژی زیادی ازم گرفته شده بود. و خودم هم متوجه شدم که دلیل اصلی این اتفاق فقط جنگ نیست، سوشال مدیا و چک کردن مدام اخباره. برای همین تصمیم گرفتم که چک کردن اخبار و سوشال مدیا رو بگذارم برای آخر شب که بتونم در طی روز روی کارها و مطالعه خودم تمرکز کنم. و خب نتیجه شگفت‌انگیز بود، هم از نظر ذهنی آروم‌تر شدم، انگیزه‌ام بیشتر شد، خستگی‌ها کمتر شد و از اون چاله تونستم در بیام.

نمی‌دونم قراره چه اتفاقاتی بیفته، من خودم رو برای دور دوم جنگ آماده کردم که این سری بتونم آروم‌تر و متمرکزتر بمونم، چون معلوم نیست قراره چقدر طول بکشه و نتیجه چی بشه. حتی دیگه انقدر تحلیل خوندن هم توجیهی نداره برام. فکر می‌کنم بهترین تحلیلی که خوندم همون ماجرای سیستم بسته و زوال و شکست بوروکراسی از شبه بوروکراسی محمدرضا بود. چه با جنگ چه بدون جنگ این روند طی خواهد شد، همونطور که برای سایر سیستم‌های بسته طی شده و میشه و همچنان در مسیر زوال، به پیش میریم.

یکی از نوشته‌های خیلی خوب با نگاه عمیق درباره جنگ رو میثم مدنی تو لینکدین نوشته بود، لینکش اینه، پیشنهاد می‌کنم بخونین.